المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

686

مروج الذهب ( فارسى )

مرا در اسبها بديد گفت « اسبها چطور است » گفتم « هرگز مانند آن نديده‌ام » گفت « به خدا اگر يكى از اين اسبها را سوار بودم حالا زنده نبودى » من بخنديدم و هيچيك از ياران من سخن نمىگفتند ، دو روز پيش او بوديم و برفتيم » گويد « مدتها بعد از آن عمرو بن معديكرب با سران قوم خود بر قوم كنانه حمله برد و غنيمت گرفت و زن ربيعة بن مكدم را نيز اسير كرد و خبر بربيعه رسيد كه چندان دور نبود و سوار بر اسب لختى با نيزه‌اى كه سر نداشت بدنبالشان برفت تا به آنها رسيد و چون او را بديد گفت « اى عمرو اين زن را با آنچه همراه دارى رها كن » و عمرو به او اعتنائى نكرد باز سخن خود را تكرار كرد و عمرو اعتنا نكرد آنگاه گفت « اى عمرو من بايستم تو حمله كنى يا تو ميايستى كه من حمله كنم ؟ » عمرو بايستاد و گفت « سخن بانصاف گفتى ، برادر زاده من اول حمله ميكنم » ربيعه بايستاد و عمرو به دو حمله برد و شعرى بدين مضمون ميخواند « من ابو ثورم كه هنگام خطر آرامم نه سست رايم و نه سبكسرىاى در من هست و هنگامى كه معركه گرم شود و چشمها سرخ شود و مردان بيمناك شوند از همه نيرومندترم » و همين كه پنداشت نيزه را به او فرو كرده است متوجه شد كه او پهلوى اسب خفته و نيزه از روى اسب گذشته است آنگاه عمرو بايستاد و ربيعه به دو هجوم برد و شعرى بدين مضمون ميخواند « من جوان كنانىام و متكبر نيستم بسا شيران كه مرا ديده و شكست خورده‌اند . » آنگاه سر او را با چوب نيزه زخمدار كرد و گفت « اى عمرو اين ضربت را بگير اگر نبود كه كشتن كسى چون تو را خوش ندارم ميكشتمت » عمرو گفت « بايد فقط يكى از ما از اين معركه سالم بدر رود بايست كه نوبت حمله من است » و به دو حمله برد و پنداشت كه با نيزه او را سوراخ كرده است ولى متوجه شد كه پهلوى اسب است و نيزه از روى اسب گذشته است بار ديگر ربيعه به دو حمله برد و با چوب نيزه سرش را زخمى كرد و گفت « اين ضربت را هم بگير گذشت فقط دو بار است »